خرید بک لینک

درباره سایت

حرف های درِ گوشی

امکانات وب

بحرانهای بزرگی را دارم از سر میگذرانماز آن بحرانهایی که نمیدانم چطور دوام می آورم؟ چطور هنوز نفسم بالا می آید؟دو هفته ی تمام سر درد داشتم و فشار خون بالادوهفته ی تمام لرزش دست راست داشتم و پرش پلک چپولی هنوز دارم ادامه میدهم.شاید خیلی از مردم دنیا نزدیک تولدشان خوشحال باشندشاید برایش روز شماری و لحظه شماری کننداما من از تولدم متنفرماز این روز که همیشه برایم خیلی مهم میشود متنفرماز اینکه با اینکه انقدر برایم مهم میشود ولی هیچ وقت آنجور که دلم میخواهد خوش نمیگذرد بیشتر از همه متنفرم!.امسال داستان کمی فرق میکندامسال تصمیم گرفتم این شب را آنطور که دوست دارم خوش بگذرانمو خب این تصمیم عواقبی هم داردعواقبی دردناک و ناراحت کنندهانتخاب سختی بین ناراحتی خودت یا دیگرانولی من تصمیمم را گرفتمهرچه بادا باد...

برچسب: نویسنده: یلدا اسدیان تاريخ: شنبه 18 دی 1395 ساعت: 3:55

توی دلم یک پادگان سرباز دارند رخت میشورندحالم خوب بود و حسابی مصمم بودمتا خواهرک یک عکسی فرستاد و حسابی دلم را آشوب کردحالا من ماندم و دو دلی و سماجت و عشق و نفرت و کلی احساسات متناقض دیگر...

برچسب: نویسنده: یلدا اسدیان تاريخ: شنبه 18 دی 1395 ساعت: 3:55

حالم خیلی بد بودتمام مدت به خودم به خودش غر میزدمواقعا ظلم بودبا آنهمه ذوق و شوق برنامه بچینم و بعد...اصلا شما بگوبعد از 15سال درست یکهفته مانده به برنامه ی هیجان انگیز من بزند واشر سرسیلندر ماشینمان بسوزد انصافانه* است؟.هرکار میکردم دلم خوب نمیشددلم میخواست فریاد بزنمدلم میخواست یک چیزهایی را بشکنم ولی خب نه آدم فریاد زدنم نه چیز شکستن!دلم میخواست گریه  کنم و خب آرش را، آن زندانی اعتصاب غذایی را بهانه کردم و حسابی گریه کردم....به ذهنم رسید که اگر جمعه را هم تنها خانه بمانم دیگر حتما دعوایم میشود و قطعا خل میشوم بسکه دلم گرفته است...گوشی را گرفتم دستم و به دوست ترین ها پیغام دادم که جمعه ناهار بیایید تا دور هم آبگوشت بخوریمآبگوشتم خوب از آب درآمداما دلم آنقدرها هم خوب نشد....او این روزها بیشتر از من پژمرده استمن بیشتر خشم دارم و اوبیشتر افسوسهیچکداممان هم به نتیجه ای نخواهیم رسیدولی درست آن لحظه ای که میگوید نمیخواهم حتی یک دقیقه از بودنت را حرام کار دیگری جز دوست داشتنت بکنم یکهو دلم میشود یک گنجشک ترسیده که خودش را میکوبد به در و دیوار قفس...یکهو حالم عوض میشوددرست مثل وقتی که ب

برچسب: نویسنده: یلدا اسدیان تاريخ: شنبه 18 دی 1395 ساعت: 3:55

کائنات لعنتی هر کار کرد به من بفهماند نباید بروم گوش ندادم!بالاخره دیشب عده ای تروریست را فرستاد تا آنهمه آدم را شب سال نو به گلوله ببندند تا بالاخره از خر شیطان پیاده شوم و بگویم: تسلیم! باشد شماها راست میگویید! ناامن است! نمیروم!.دقیقا از کی عاشق خندیدنهایت شدم؟ اصلا فکر کنم از همان اول من عاشق خندیدنهایت بودم بعد کم کم فهمیدم چقدر چشمهای تو مهربان است و یکباره خودم را وسط معجزه ی دستانت پیدا کردم!شاید هم همین خرگوشی خندیدن هایت که آن دندانهای نسبتا سفیدت _ که به اصرار من سفیدترشان هم کردی _ از بین انبوه موهای سیاه و مجعد صورتت  دلبری میکنند دلیل عمده ی این باشد که در هر شرایطی دلم میخواهد بخندیبعد میگویم نخند! تو بیشتر میخندی! میگویم زرمار! و تو قهقهه میزنی!خیلی خوب است ها! تمام برنامه ریزی هایم بهم ریخت و من ماندم در مهمترین روز سال چه کنم و تو هی میخندی! حتی دلم نمی آید نیشگونت بگیرم.کلافه شدم ولی پا به پایت میخندم!...

برچسب: نویسنده: یلدا اسدیان تاريخ: شنبه 18 دی 1395 ساعت: 3:55

صفحه بندی